نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 23:4  توسط سعید
|
عشق زیر باران ایستادن و با هم خیس شدن نیست .
عشق آناست که یکی برای دیگری چتر شود و او
هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:9  توسط سعید
|

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا باريت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:30  توسط سعید
|
دوست دارم از میان کوچه های دلت عبور کنم
وبهونه ای برای شکفتن گل لبخند بر لبانت باشم
هوایی را که تو در ان نفس می کشی به هیج بهایی نفروشم
بازدم نفسهای تو برایم امیدی تازه در باغجه ی دلم می کارد

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 14:34  توسط سعید
|
دلم می خواهد
برای یکروز هم که شده
پشت پلکت پنهان شوم
آنوقت خواب هم که باشی
می توانم چشمت را تماشا کنم
روی گوشه و کنار سپیدی چشمت قدم می زنم
کنار نهرهای خونین شکسته ات می نشینم
دست و صورتم را می شویم
تا لبه سیاهی چاه مردمکت می آیم
درونش سنگی می اندازم
صدایش که نیامد
می روم تو تا پیدایش کنم
میانه راه درون چاه تنگترت می روم
انتهای چاه که رسیدم
آنجا تا صبح آرام می نشینم
می نشینم تا پلکت طلوع کند
تا نور ته چاه را روشن کند
از آنجا هر کجا را که نگاه کنی
من نیز خواهم دید
شب وقتی پلک خمارت نیمه باز شد
از چاه بیرون می آیم
پایم را درون آب سرخ نهرهایت می گذارم
و از گوشه چشمت بیرون می آیم
اگر در آینه چشمت را نگاه کردی
رد پایم را تماشا کن

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 21:23  توسط سعید
|